صفحه نخست
تماس با من
خوناشامان وبلاگ دراکولا
آمار و خروجی RSS RSS 2.0
لوگوی دوستان سلام
هرکی بچه گربه سفید ناز سراغ داره واسه من کامنت بزاره
سلامی چو طعم لذت بخش خونخواری
۲ روز هست که مریض شدم یک ویرووس ناشناخته وارد بدنم شده و تارهای صوتیم رو تضعیف کرده و دکتر تا یک ماه من رو از حرف زدن منع کرده اولش واسم خیلی سخت بود هیچی نگم. اما تجربه واقعا لذت بخشی بود چون امروز تونستم برای اولین با به بهترین نحو کارهام رو انجام بدم در عرض ۲ ساعت ۶ تا عکس چاپ زدم استاد می گفت تو چه زرنگ شدی امروز آخه همیشه ۴ ساعت طول می کشید یک عکس چاپ میزدم...
گاهی بعضی از حوادث یک موهبت به حساب می آد می گن هر اتفاقی از جانب خدا رحمت است یعنی این پس همیشه می گم خدا شکرت.
نتیجه اخلاقی:یادتون باشه خون ویرووسی نخورید همیشه قبل از خونخواری خون را آزمایش کنید. الان هم که خونها سهمیه بندی شده روزی ۳ لیتر بیشتر خون به کسی نمیدیم و یادتون باشه کارت هوشمند سوخت را در رگ میزبان جا نزارید که دفعه بعد نمی تونید خون بخورید
برو بکس وبلاگ نویس این هفته نمایشگاهی ویژه وبلاگ نویسی و نرم افزار در محل دائمی نمایشگاه بین المللی تهران برپاست برید و حالش رو ببرید

امروز از جلو سفارت انگلیس رد شدم و کلی محافظ گذاشته بودند و میله و حصار زده بودند و شبیه یک بارداشتگاه یا زندان بود از داخل سفارت صداهای فریاد شنیده می شد من که کلی تعجب کردم چرا اینجا به این وضعیت افتاده که یادم اومد سربازان انگلیس را که در خلیج فارس دستگیر شدند به تهران آورده شده اند ..... بیچاره ها لابد این همه تشکیلات واسه اینها بوده حتما شکنجشون میدن
.....
امروز رفتیم وبگردی دوستانی که نظر داده بودند و منم لینکشون رو در وبلاگم گذاشتم.
همینطوری که خاطرات دوستان رو می خوندم به این موضوع فکر کردم که بین همه آدمها کیو از همه بیشتر دوست دارم و اونم دوستم داره و برای همیشه پیشم می مونه اول از همه به پدر ومادرم فکر کردم آره اونها افراد دلسوزی واسه من بودن و خدا هم سایشون رو از بالا سر ما نگیره اما نه اونقدرا هم به من محبت نکردند که من دلم می خواد یعنی یه جورایی دلمو شکستن یا راهنماییهاشون به من کمکی نکرد و حتی فکرو راهشون با من یکی نیست خوب فاصله نسلی هم ایجاب می کنه که بهشون اونجور که می خوام نزدیک نباشم.
پس رفتم سراغ دوستام مرضیه!(نههه خیلی مذهبیه) راضیه!(نه بابا پایه نیست خونوادش حسابی اسیرش کردن) ناهید!(تا قبل نامزدیش خوب بود اما باباهامون ما رو از هم دور کردن که هیچ خیلی عشقولانه فکر می کرد
) مریم!!(ای دوست بدی نیست اما منو هنوز نشناخته و گاهی از کوره در میره اما در کل دوستش دارم و امیدوارم اونم منو دوست داشته باشه و واسم موندگار باشه
)معصومه!!(ای بابا این که شوهر کرد و رفت سر خونه زندگیش ولی خدایی خواهر بزرگش لیلا رو دوستش دارم اما از من خیلی دوره و هر وقت می رم شیراز میبینمش خواهر کوچیکش مریم هم منو خیلی دوست داره و می گه دوست داره مثل من باشه اما خوب حیف که دورند
)
اما آیلار واییییییی که دوستت دارم خیلی زیاد این جمله منه فکر کردن اصلا نمی خواد.....

آیلار اسم خواهرم هست تنها کسی که منو بزرگ کرد قدم به قدم باهام راه اومد تربیتم کرد تنها آدمی که هر وقت غمی داشتم سر رو شونهاش می زاشتم و های های گریه می کردم و اون آرامم می کرد اما واسه شناخت اون ۲۰ سال زمان برد تا بفهمم که کی منو از همه بیشتر دوستم داره ومن دوستش دارم خیلی زیاد...
روزهایی که سر هیچ و پوچ دعوامون می شد رو یادم نمیره اما حالا فقط می خندیم که چرا اون روزها قدر هم رونمی دونستیم....
خدا رو شکر که تا دیر نشده همو پیدا کردیم و حالا لحظه ای بدون آیلار نمیتونم زندگی کنم حتی وقتی که یک روز کنارم نباشه مریض می شم...
یاد شبهای کودکی بخیر که توی حیاط می خوابیدیم و بارش شهاب سنگ هارو تماشا می کردیم و تا صبح صدای خنده هامون همه رو شاکی می کرد
.
یاد شبهایی بخیر که تا صبح به دلیل ظلم نامردمان روزگار های های گریه می کردیم ....
اما هر لحظه از همدیگه حمایت کردیم و کاری کردیم که همه به علاقه ما غبطه بخورند.می شه گفت من و آیلار دو خواهر آرمانی هستیم و امیدوارم هیچ وقت از هم جدا نشیم
.دوست دارم خیلی زیاد....
از بقیه دوستانی رو که به دلایلی نام نبردم عذر می خوام اما بدونید که شماها رو هم دوست دارم اما خوب خواهشن بیایید قدر منو و همو بدونید و با من پایه باشید که از من صادقانه تر دوستی پیدا نخواهید کرد و اینقدر گرفتار مادیات و کارهای روزانه نشوید که من با تمام گرفتاری هام همیشه واسه دوستام وقت می گذارم تا بعد از مرگم کسی دلخور ازم نباشه...
به مناسبت سال جدید وبلاگ شماره ۲ دراکولا افتتاح شد از تمامی دوستانی که با نظرهای خونیشان من را تشویق به نوشتن کردن سپاس گذارم و خوشامد من را برای وروود به وبلاگ جدیدم را پذیرا باشید.و به دوستان تازه وارد به این وبلاگ نیز خوشامد می گویم و این مژده را می دهم که از همین امروز شما نیز می توانید عضو کلوپ خوناشام شوید چون برنامه های ویژه ای برای این گروه تازه پذیرفته شده دارم
برای آشنایی دوستان تازه وارد به این وبلاگ و شخصیت نویسنده دعوت می کنم که وبلاگ شماره یک من را مشاهده کنید:
